شجاع
162
أنيس الناس ( فارسى )
گفت شاهى دادمت لشكر تراست * پادشاهى كن كه اين كشور تراست من همىخواهم كه تو شاهى كنى * حلقه در گوش مه و ماهى كنى هركه او بشنود از خيل و سپاه * جمله را شد چشم از آن حيرت سياه هركسى مىگفت شاهى با غلام * در جهان هرگز نكرد اين احترام ليكن آن ساعت اياز هوشيار * مىگريست از حكم سلطان زارزار جمله گفتندش كه تو ديوانهاى * مىندانى وز خرد بيگانهاى چون به سلطانى رسيدى اى غلام * چيست اين گريه نباشى شادكام داد اياز آن قوم را حالى جواب * گفت بس دوريد از نهج صواب نيستيد آگه كه شاه انجمن * دور مىاندازدم از خويشتن مىدهد مشغوليم تا من ز شاه * بازمانم دور مشغول سپاه